دست نوشته های من
پریا

امسال هم کلاس اول هستم سی وشش دانش آموز دارم که چهار تای آنها افغانی هستند مشکل خانوادگی ندارند فقط پیش دبستانی نرفته اند و بسیار کند هستند و رنک ها را نمی شناسند فقط یکی از آنها بسیار زرنگ و زود فهم است .اما بچه های دیگه : پریا بسیار افسرده است باهوش و کثیف همیشه زیر میز دنبال وسایلش می گرده با کسی کار نداره هر از گاهی اجازه می گیره و میره بیرون آرام ارام در حیاط راه میره و داخل دستشویی میره و بدون شستن دست هاش میاد کلاس .یک روز زن عموش آمد و گفت بابای پریا معتاد است چند وقتی هم هست که مادرش نیست ما هر چه می پرسیم خانمت کجاست میگه طلاقش دادم و ما نمی دونیم راست می گه یا دروغ  شما باباش رو بخواهید و ازش پرس و جو کنید من گفتم این مسئله به من مربوط نمی شه خودتان اقدام کنید  زن عموی پریا بعد از یک هفته امد و به من گفت پریا دیگه دختر منه فهمیدید که  کفتم یه چه طور مگه  گفت  از بهزیستی آمدند ببرند من نذاشتم و بعد کلی بد گویی در مورد بهزیستی کرد و از خودش تعریف کرد که دلم برای پریا سوخت و گفتم من که دو تا دختر دارم پریا را هم نگه می دارم انگار سه تا دختر دارم و کلی از صواب کارش تعریف کرد و گفت هر کاری داشتید به من بگویی اما یک روز دیگر که در مورد پول بیمه و غیره بهش گفتم از زیرش در رفت و گفت نمی شه پول پریا را بکشی رو پول بچه های کلاس و من گفتم شش هزار تومان که مبلغی نیست  گفت آخه باباش که نمیده گفتم خدا عاقبت پریا را بخیر کنه با    خانواده  جدیدش و من فکر می کنم    خالی بسته و  الکی گفته که پریا را برده پیش خودش فقط به درساش میرسه پریا اصلا حاضر نیست در مورد خودش یا مادر و پدرش حرفی بزنه و وانمود می کنته که با پدر مادرش زندگیب می کنه خدایا پیا ها را دریاب

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩٠ - زینت کربلایی اسمعیل

طفلک بچه های طلاق

عجب سالی بود امسال راستی که سال به سال دریغ از پارسال .

امسال فقط بیست و هفت تا دانش آموز داشتم ولی سه  مورد خاص داشتم .آبان ماه بود که حدیثه را معاون مدرسه آورد به کلاسم و گفت این دانش آموز تازه ثبت نام کرده ! پرسیدم تا حالا کجا بوده گفت نمی دونم ! گفتم چرا مدرسه اش را عوض کرده ؟باز هم نم دانست گفتم و شما هم همین جوری در راه رضای خدا ثبت نامش کردید بدون اینکه چیزی بپرسید؟

با بی تفاوتی و دلخوری گفت همسایه مدرسه است و باید می نوشتیم .اما من که می دونم برای اینکه امسال کلاس اول دو تا شده بود و هر کلاس بیست و پنج نفر بودند اسمش را نوشتند تاتعداد دانش آموزان کلاس بره بالا و کم نباشه .

به هر حال حدیثه به کلاس وارد شد و من به بچه ها معرفیش کردم و برای اینکه با حدیث حیدری اشتباه نشه تاکید کردم که این دختر خوب اسمش حدیثه است باهاش دوست بشین و در زنگ تفریح باهاش بازی کنید و چون قد کوتاهی داشت او را در نیمکت اول نشاندم و از او خواستم تا دفترش را بیرون بیاورد چند لحظه ایستادم و متوجه شدم بسیار کند است .کیفش را گرفتم ودفتر مشقش را بیرون آوردم و آه  از نهادم در آمد سه چهار ورقی در آن نوشته شده بود آنهم بسیار ابتدایی و ما خیلی جلو تر بودیم .به هر حال از جایی که ننوشته بود بهش سر مشق دادم و یادش دادم و گفتم بنویس اصلا نم توانست بردمش کنار میزم و دستش را گرفتم و نوشتم یک خط دو خط سه خط و یاد نگرفت .دستانش به لرزه افتاده بود .آرام پرسیدم مدرسه رفته ای ؟ گفت : آره .

پرسیدم چرا مشقایت را ننوشته ای ؟ گفت :آخه دستهام می لرزه و نمی تونم بنویسم . چون وقتی تو شکم مامانم بودم بابام مامانم رو می زده و من ناراحتی اعصاب گرفتم و برای همین هم نمی تونم بنویسم .

خیلی ناراحت شدم گفتم بشین و زنگ تفریح شد و بچه ها را فرستادم حیاط .رفتم بالا پیش معاون و جریان را براش گفتم و تاکید کردم که من باید با مادر این بچه حرف بزنم و ازایشان خواستم که تلفن کند تا مادرش به مدرسه بیاید .

ظهر مادر حدیثه آمد و از او جریان را پرسیدم لبخندی زد و گفت :راست میگه من وپدر حدیثه از هم جدا شدیم و من بچه ها رو دادم به پدرشون اما او بچه ها را گذاشت بهزیستی ! از بهزیستی منوپیدا کردند و خواهش و تمنا که :شما که خونه اجاره کردید بچه ها را هم نگه دارید ما هم کمکتان می کنیم .من هم اجبارا آنها را آوردم پیش خودم وپسرم اول راهنمایی و با حدیثه نمسازه من هم سر کار می رم نقشه کش ساختمانم و کار می کنم تازه بچه ها را آورم پیش خودم و ثبت نامشان کردم .

گفتم :حدیثه خیلی از کلاس عقب است شما باید با من همکاری کنید .ایشان هم قول داد ورفت .حدیثه یه سر کلاس مشق می نوشت و نه در خانه روزها حسابی بازی می کرد و شبها قبل از آمدن مادر می خوابید و روزها هم در مدرسه همکاری نمی کرد آنقدر آرام دستش را حرکت می داد که کلافه می شدم و وقتی هم می نوشت اشتباه بود

خلاصه اینکه بابای حدیثه پنج شنبه ها به حدیثه زنگ می زد و می گفت که می خوام بیام ببرمت پیش خودم و بعد هم نمی آمد و دخترک سر کار می ماند وبا مادر و برادرش در گیر می شد و بد قلقی می کرد و مادر او هم کم کم شاکی شد و به بهزیستی اطلاع داد که به این شکل پیش بره من بچه ها را به شما بر می گردانم .اما پدر همچنان به آزار ادامه داد و چند روزی هم دخترک را برد و پسرک را نخواست و مامان حدیث را دچار مشکل کرد .حدیث هم بدون برادرش حاضر نبود پیش باباش بمونه و بالاخره کارهای بابای بچه ها باعث شد که مامان هم جوش بیاره و خودش را راحت کنه . یک روز حدیث مدرسه نیامد و دو روز و ......

و از طریق خاله اش مطلع شدیم که مامان حدیث بدون اطلاع بچه ها و نزدیکانش با مردی که صیغه اش شده بود به خارج از کشور رفته و از آنجا به خواهرش اطلاع داده که بچه ها را ببر تحویل پدرشان بده و پدر بزرگوارشان هم آنها رابه بهزیستی تحویل داده ورفته دنبال زندگی جدیدش ! و باز هم یک جراحت جدید در قلب من واضافه شدن غمی بر غم های من . راستی کی مقصره ؟ مامان بچه ها ؟ بابای بچه ها ؟ الله و اعلم .

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۸ خرداد ،۱۳٩٠ - زینت کربلایی اسمعیل

تبریک سال نو

خدایا سبزی زمین و باروری درختان و....... همه از توست

ما را در پناهت از گناه حفظ بفرما  تا در پناه گناه نباشیم

سال 1390 بر همه ایرانیان مبارک و پر از سلامتی بادبغل

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱ فروردین ،۱۳٩٠ - زینت کربلایی اسمعیل

مراقب دختران خود باشیم

مینای کلاس من

دخترک خیلی بد اخلاق بود با هیچ کس نمی جوشید هیشه تو پیله ی تنهایی خودش بود .بسیار کم می خندید و حرف هم نمی زد . با هوش بود زود یاد می گرفت و خطی بسیار زیبا داشت .

دو ماهی که از کلاس گذشت متوجه شدم که خودش با به لبه نیمکت می مالد فکر کردم دستشویی داره و خجالت می کشه اجازه بگیره .! کنارش رفتم و در گوشش گفتم دستشویی داری ؟ با بد اخلاقی گفت: نه! من هم بی خیالش شدم و رفتم سراغ کارهای کلاس .کم کم کارش تکرار می شد و وقتی نگاهش می کردم می نشست و بعد که سرم را پایین می انداختم دو باره شروع می کرد .میز اول می نشست و دوست داشت سر میز بنشیند و به هیج وجه جایش را با بغل دستی اش عوض نمی کرد .کم کم به رفتارش مشکوک شدم و یک روز که همه مشق می نوشتند ،دیدم شروع کرد .از جایم بلند شدم و به آخر کلاس رفتم و دفتر بچه ها را نگاه کردم و آخر کلاس ایستادم و به مینا نگاه کردم .اون روز متوجه شدم که دخترک هشت ساله کلاس دوم با این کار خودش را ارضا می کند .وقتی کارش تمام شد بیحال شد و سرش را    گذاشت روی میز و خوابید .

دعوت نامه ای برای مادرش فرستادم تا به مدرسه بیاید . مامان مینا کوچلو شاغل بود او لیسانسه مامایی داشت . هم در بیمارستان کار می کرد هم مطب داشت .غیر از مینا دختر دیگری هم داشت که چهار ساله بود .وقتی آمد عجله داشت .تند تند گفت که مرخصی گرفته ام وبه  همکارم گفتم که بماند تا من بیایم . من دکتر هستم و باید فوری بروم و خلاصه پنج دقیقه ای حرف زد و من هم گوش کردم و بالاخره پرسید با من چکار داشتید ؟

موضوع را براش گفتم به این عنوان که شاید بدنش خارش داره !شاید خودش را بعد از دستشویی نمی شوید ! و پرسیدم در خانه چنین کاری نمی کند ؟خانم دکتر از حرف های من خوشش نیامد و با اکراه گفت : نه تا حالا چیزی ندیدم . باشه می برمش یکی از همکارام ببیندش و با دلخوری خدا حافظی کرد و رفت !

یک هفته ای گذشت و مینا دیگه کارش را تکرار نکرد و من فکر کردم حتما بچه مشکلی داشته که رفع شده !مینا خیلی بی حوصله بود اصلا با من و بچه ها هم ارتباط بر قرار نمی کرد ! خطش بد شده بود و در درس جواب دادن هم همکاری نمی کرد دائما سرش روی میز بود و بسیار غمگین تر از قبل !!با مربی بهداشت صحبت کردم و مسئله را به او گفتم خانم بهداشت هم او را به اتاقش برد و با او صحبت کرد و دو ساعتی با او حرف زد و اطلاعاتی را از او گرفت ولی باز نتوانست بفهمد که مینا چرا این قدر افسرده است .  مامان مینا بعد از یک هفته به مدرسه آمد و پرسید که مینا کارش را تکرار کرده یا نه و من گفتم : نه! اما در این مدت خیلی افسرده شده بعد هم دفتر مشق و دیکته  دخترک را به مادرش نشان دادم که خطش بسیار بد شده بود و دیکته اش هم بد تر !!.

مادر مینا گفت که به درس و مشقش رسیدگی می کنم و من گفتم دکتری که بردید چه گفت : ایشان گفت که هیچی حرف شما را درست بود بهداشت را رعایت نکرده بود و من مواظب هستم که دیگه این مسئله پیش نیاد .بعد هم از توجه من به دخترش تشکر کرد و خداحافظی کرد و رفت .

رفتار مامان مینا نسبت به قبل خیلی فرق کرده بود قیافه اش هم ناراحت بود و لی من حرف های او در مورد مینا باور نکردم .سعی کردم با مینا ارتباط بیشتری بر قرار کنم و او را مبصر کلاس کردم به این بهانه که او بسیار منظم و ساکت است و من از او خیلی راضی هستم . دخترک کمی خوشحال شد و از روزی که مبصر شد چهره اش کم کم باز شد وبه حرف آمد .با من هم صمیمی تر شد .

دو هفته ای که از مبصری مینا گذشت دو روزغایب شد بعد از دو روز وقتی آمد صورتش کبود بود و معلوم بود حسابی کتک خورده است .او را صدا کردم وآهسته پرسیدم  صورتت چی شده ؟ اشک تو چشماش جمع شد وگفت مامانم زده ! پرسیدم چرا گفت آخه رفته بودم اتاق عموم ! گفتم مگه اشکالی داره که آدم بره خونه عموش و مینا با سادگی کودکانه اش گفت : عموم منو خیلی دوست داره و میخواد وقتی من بزرگ شدم با من ازدواج کنه و مامانم دوست نداره . گفتم  دخترم تو که نمی تونی با عموت ازدواج کنی .گفت چرا ؟ گفتم آخه عموت به تو محرمه ! مثل پدرت می مونه تو مثل دخترش هستی !

مینا با تمام سادگی اش گفت : اخه عموم خیلی منو دوست داره وقتی مامانم سر کاره منو می بره تو اتاقش همش بوسم می منه و ما لباس هایمان را در می آوریم و ........

و تازه فهمیدم چه اتفاقی برای مینای هشت ساله ما پیش آمده و عموی او باعث بلوغ زود رس در او شده و دخترک شیفته او و هر چه مادر سعی می کرده که او را کنترل کند نمی توانسته .ومینا گفت که در باغ پدر بزرگم زندگی می کنیم و عمه و عموم هم آنجا هستند .یک هفته بعد مادر مینا آمد و پرونده اش را گرفت .به او  گفتم کاش صبر می کردید سال تحصیلی تمام شود .گفت : نمی توانم چون با فامیل شوهرم مشکل پیدا کردم واجب است که منزل را عوض کنم .من از شما ممنونم به خاطر زحماتی که برای مینا کشیده اید و مینا هم کادویی در دست داشت که موقع خدا خافظی به من داد او را بوسیدم و هدیه اش راگرفتم و آرزو کردم که هیچ جوانی بخاطر هوا وهوسش هیچ دختری را آلوده نکند.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٤ دی ،۱۳۸٩ - زینت کربلایی اسمعیل

مینا

مینا

در کلاس دوم سال هشتاد پنج دو تا دانش آموز داشتم که مینا نام داشتند یکی از مینا ها ریزه  میزه بود و مینای دیگر تپل مپل و بی حال ! !چشمک

مینا ی تپل ما تازه خواهر دار شده بود و مامانش نمی توانست به مدرسه بیاید و در منزل هم به مینا کمک نمی کرد  .مینا خانم کلاس من شب ها دیر می خوابید و یک روز در میان نمی توانست به سرویس برسد و بر می گشت خانه و می خوابید .

روزهایی هم که در کلاس حاضر بود بیشتر وقتها سرش را روی میز می گذاشت و می خوابید و وقتی هم می فرستادم صورتش را بشوید باز هم خواب از چشمانش رخت بر نمی بست و بسیار بی حال بود .خواب

مینا  دانش آموز با هوشی بود ولی روز به روز افت می کرد و مادر هم در جلسات ما حاضر نمی شد . ناچار شدم  دعوت نامه ای برایش بفرستم .

مادر مینا که آمد بستار عجله داشت که به خانه بر گردد . او تند تند می گفت مادرم آمده و پسرم را به او سپرده ام و باید بروم مادرم کار دارد .نگران

مادر گرامی  را نصیحت کردم که : مامان گرامی درست است که شما بچبای بایه کوچک دارید ولی این دلیل نمی شود که مینا را کنار بگذارید و به جلسات ما نیایید . مینا بیش از اندازه غیبت می کند و نمراتش بسیار پایین آمده ! چرا اهمییت نمی دهید ؟

مادر گرامی فرمودند : به حرف من گوش نمی دهد و شب ها دیر می خوابد و همه فیلم ها و سریال ها را می بیند وبه زور می خوابد و صبح ها نمی تواند بیدار شود .پرسیدم : به نظر شما کار درستی است که بچه تا ساعت دوازده و یک بیدار  بماند و صبح به مدرسه نیاید ؟ باز تکرار کرد که حرفم را گوش نمی کند . پرسیدم حرف پدرش را چی ؟ گفت حرف او را که اصلا گوش نمی کند !

گفتم : آفرین خیلی خوبه ! حالا که هفت سال داره حریفش نمی شید چهارده ساله شه چطور؟ هر جا خواست بره هر کس را خواست بیاره .

مامان مینا با خنده گفت : خانم اون هفت ساله  است نمی شه بهش زور بگم ! به او گفتم : بچه به مدرسه که میاد باید نظم داشته باشه بعد از این هر وقت غیبت کنه دیگه تو کلاس راهش نمی دهم و باید خودتان حضوری تشریف بیاورید و غیبتش را موجه کنید و فقط در صورت بیماری می تواند غیبت داشته باشد وگر نه  با او بر خورد جدی می کنم !

وقتی کلاس تمام شد و نزدیک زنگ خانه شد مینا را صدا زدم و آرام به او گفتم : دختر خوب شب ها ساعت نه می خوابه  تا بتونه صبح ها زود از خواب بیدار بشه و بیا د مدرسه و سر کلاس هم بیدار باشه ودرس را خوب گوش کنه تا شاگرد ممتاز بشه و همه را خوشحال کنه !

مینا گفت آخه می خوام سریال ببینم ! گفتم : شما بچه هستی و باید برنامه کودک ببینی و تازه تکرار سریال ها را که بعد از ظهر ها هم پخش می کنند

!! جواب داد آره او نا را هم می بینم .دیگه عصبانی شدم وگفتم : شما حق نداری شب ها سریال ببینی ؛ فهمیدی ؟ گفت :چشم . باز گفتم هر شب ساعت نه می خوابی و همه مشق هایت را هم عصر ها می نویسی .ترسید و آب دهانش را فرو برد و گفت چشم !!بعد هم صدای زنگ راشنیدم . بهش گفتم بدو برو از سرویس جا نمانی . با صدای بلند گفت خانم خداحافظ  . خنده

از آن روز به بعد دیگه مینا غایب نشد ولی مامانش باز هم در جلسات حضور پیدا نکرد اما مینا یکی از دانش آموزان ممتاز کلاس شد و هر شب هم ساعت نه می خوابید و فقط تکرار فیلم ها و سریال ها را می دید و من نمی دانم که حرفهایم  درمینا اثر گذاشت یا در مادرش ؟ به هر حال مینا منظم شد و هر روز در کلاس حاضر بود ولی زیاد تحرک نداشت و کم حرف و بی حوصله بود امید وارم هر جا که هست موفق باشه

به امید خدا بر می گردم بای بای

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۸ تیر ،۱۳۸٩ - زینت کربلایی اسمعیل

رومینا

مبینا بسیار تلاش می کرد دائما مشق می نوشت اما دستش کند بود و بسیار آرام می نوشت .موقع دیکته عقب می ماند و اگر کنارش نمی رفتم گریه می کرد و آرامش کلاس به هم می خورد وقتی هم بالای سرش می رفتم  بچه های دیگر فکر می کردند که من به او کمک می کنم و توقع کمک داشتند و دائما دفترشان را نشان می دادند و می پرسیدند : خانم اینو درست نوشتم .خانم آن را درست نوشتم و من با صبوری تحمل می کردم عصبانی. اما فقط دیکته نبود بلکه در تمام دروس مبینا ضعیف بود و مادرش نمی خواست باور کند بعضی شبها آنقدر مشق و تمرینات ریاضی و بنویسیم را می نوشت که من دلم براش می سوخت و به مادرش می گفتم خسته اش نکن بگذار در کلاس یاد بگیرد اما مامان مبینا قبول نمی کرد نگران.

بالاخره با زحمت مادرو اغماض من در بعضی موارد مبینا خانم با معدل بیست قبول شد و به کلاس سوم رفت . اما سال بعد مدیر مدرسه از من خواست که در پایه اول تدریس کنم و من هم قبول کردم اما چشمتان روز بد نبیند چون خواهر مبینا که اسمش رومینا بود دانش آموز من بود بچه ای با همان مشخصات ولی بازی گوش و اهل همکاری نبود و بیشتر بازی کردن را دوست داشت و حرف ردن را .....باز هم گریه های مامان مبینا و نمره بیست !!!!!!

رومینا هم کم کم خواندن و نوشتن را یاد گرفت و به کلاس دوم رفت .معلم کلاس دوم اصلا حوصله رفت و آمد و نگرانی های مادر رومینا را نداشت و همان اول سال با هم در گیری لفظی پیدا کردند و کار به اداره و گریه وزاری رسید گریهو واسطه گری هم اثر نبخشید و مامان نگران بچه ها را از مدرسه  ما برد و در یک مدرسه غیر انتفاعی ثبت نام کرد وبه امید خدا که بچه ها هر جا که هستند موفق باشند و زیر سایه پدر و مادر بزرگ شوندبای بای

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٩ - زینت کربلایی اسمعیل

تبریک

سال نو بر همه عزیزان بخصوص خوانندگان این مطالب و همکاران و دانش آموزان مبارک باد .

دوباره سرمای زمین برچیده شد و سبزه بر زمین گسبرده شد . دو باره درختان جامهای از شکوفه  برگ و جوانه بر تن کردند و دلها شاد شد و همه مهربان شدند و بر روی هم بوسه می زنند و بر روی هم لبخند می زنند از خدا می خواهم که همیشه همه شاد باشند و سالم و هر چه رودتر چشمانمان به جمال دلارای آقا روشن شود .به امید آمدنش .

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٩ - زینت کربلایی اسمعیل

سال هزار و سیصد و هشتاد و نه

زمین سبز شد .

شکوفه ها بر تن درختان نشستند و بعد از سه ماه سرما و بی لباسی ,آنها را با گل برگ هایشان پوشاندند و به بدنشان گرما بخشیدند .

اما تو از سال شصت و یک که رفتی هنوز نیامده ای !!!!!!!

امسال بیست و هشت سال می شود که  تو را در بیداری ندیده ام !!

راضی ام به رضای خدا .

مجید جان دوستتت دارم .

برادرم کوچکم می دانم که جایی که هستی خیلی بهتر بهار زمین  است .دعایم کن

سال ١٣٨٩ بر همه خانواده های شهدا و مفقود الاثر ها و جانبازان و بخصوص خانواده برادر عزیزم حسی کربلایی مبارک باد .امید وارم سالی پر از سلامتی و موفقیت داشته باشید .

الهم عجل لولیک الحجها بن الحسن

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٩ - زینت کربلایی اسمعیل

مبینا

اولین سال کارم در منطقه 5  کلاس دوم تدریس می کردم . بعد از یک ماه یاد آوری از کلاس اول وارد کتاب دوم شدم و بعد از چند روز اولین دیکته را گفتم . بعد صحیح کردن دیکته ها ، ناگهان یکی از بچه شروع به جیغ و گریه کرد گریه من شوکه شدم و به طرف دخترک رفتم و پرسیدم چی شده ولی او فقط جیغ می زد و گریه می کرد من هم نا خواسته دهانش را با دست گرفتم و با عصبانیت گفتمعصبانی یا بگو چی شده یا برو حیاط و آنقدر جیغ بزن تا آرام بشی و مبینا با گریه گفت : خانم تو رو خدا مامان اگر دیکته منو ببینه پیر می شه تعجبپرسیدم چرا ؟ گفت :آخه اگه بیست نشم  مامانم مریض می شه بعد هم پیر می شه ! من که خیلی تعجب کرده بودم . گفتم باشه تو گریه نکن من بهت بیست می دم ناراحتبعد هم دفترش را برداشتم و هفده او را بیست کردم . بعد هم او  را فرستادم حیاط تا صورتش را بشوید.متفکر

فردای آن روز مادر مبینا به مدرسه آمد و بسیار نگران بود.ناراحت کلی با هم صحبت کردیم و ایشان بسیار اظهار نگرانی کرد که من ده صفحه دیکته با مبینا کار کردم و او هفده شده و .....تازه متوجه شدم که مشکل مامان مبینا است نه خود مبینا

 هر روز که دیکته داشتیم  مامان مبینا به کلاس می آمد و به دفتر مبینا مراجعه می کرد تا نمره او را ببینه و من هم سعی می کردم او را قانع کنم که هدف از درس خواندن بیست گرفتن نیست بلکه یاد گیری است ولی مامان مبینا فقط بیست می خواست . و هر وقت مبینا دیکته داشت شب قبل کلی دیکته می نوشت و من هم موقع دیکته کنارش می ایستادم تا غلط نداشته باشه و مامانش پیر نشه  و کمتر به مدرسه بیاد و من زنگ تفریح بتوانم چایی بخورم و گلویی تازه کنم .ولی ماجرا با مبینا و مامانش ادامه داشت  

به امید خدا بر می گردم بای بای

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢ بهمن ،۱۳۸۸ - زینت کربلایی اسمعیل

منطقه جدید

 

درتابستان  سال هشتاد و پنج فاطمه دخترم کلاس سوم را جهش کرد و در همان دبستان شکوفه اسلام امتحان داد و با معدل بیست قبول شد و وقتی به منطقه پنج منتقل شدیم مرا به مجتمع میعاد فرستادند البته با تلاش بسیار زیاد همسرم ،چون من می خواستم ثابت صبح باشم و مدرسه ام هم دخترانه باشد تا فاطمه را با خودم به مدرسه ببرم.

ابلاغ مرا برای کلاس سوم نوشتند وفاطمه هم به کلاس چهارم رفت .علی هم به کلاس دوم راهنمایی .خیلی احساس غربت می کردم .من در منطقه ده زندگی می کردم .وقتی از خانه بیرون می آمدم ده ها سوپر در خیابان ما بود و هر مغازه دیگری که فکرش را بکنید .از پارچه فروشی گرفته تا کاموا فروشی و ظرف فروشی و خلاصه همه چیز. سر کوچه نانوایی تافتونی و کمی آن طرف تر لواشی و مقداری بالا تر بربری و نان فانتزی میوه فروشی و .......

حالا محل سکونت جدیدمان به جز سوپر مارکتی که روبروی مجتمع بود هیچ مغازه ای نبود کلی بیابان و باغ اطرافمان بود و برای خرید مشکل داشتیم و حتما باید با همسرم خرید می رفتیم و این کار استقلال مرا از من گرفت چون تقریبا خانه نشین شدم و فقط مدرسه می رفتم آن هم با سرویس شخصی .آن قدر محیط برایم غریبه بود که مدرسه رفتن هم برای سخت بود.

خیابان ها بسیار خلوت بود و تاکسی نبود یا باید با آژانس رفت و آمد می کردیم یا با همسرم و چون ایشان از منطقه هفده منتقل نشد ما دچار مشکل شدیم چون ایشان چهار روز در هفته به آنجا می رفت و نمی توانست ما را به مدرسه ببرد .برای علی هم سرویس گرفتیم چون جایی که علی به مدرسه می رفت خیلی خلوت بود خصوصا زمستان .

هوای شهران بسیار پاکیزه و خنک بود در تابستان هم بدون کولر راحت می شد زندگی کرد ولی من از محل قدیم و اندک فامیل و دوستانی که داشتم دور شدم و کم کم دچار افسردگی شدم .

دخترم اول سال نمرات زیاد خوبی نداشت ترم اول هم معدلش نوزده و نیم شد و بسیار ناراحت شد .زیرا از کلاس دوم به چهارم آمده بود و  نمیدانست چگونه درس بخواند. بعد کم کم متوجه شد که  کتاب ها را دقیق تر مطالعه کند و در ترم آخر معدلش بیست شد .

علی هم بسیار زود با مدرسه و همکلاسی هایش مانوس شد و درسش از سال قبل بهتر شد .

اما من با اینکه ابلاغ سوم داشتم خانم مدیر مرا به کلاس دوم فرستاد .البته من تجربه کلاس سوم را نداشتم ولی می دانستم که پایه راحتی است .من در کلاس دوم بیست و یک دانش آموز داشتم و این کلاس برای من بسیار ایده ال بود .من در کلاس دوم دو سال کار کرده بودم پس تدریس در این پایه برایم ساده بود و بچه های خوبی هم بودند البته چند تایی هم مشکل داشتند که به امید خدا بعد در موردشان خواهم نوشت .انشاالله بای بای

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۸ - زینت کربلایی اسمعیل